تبليغاتX
گروه مشاوران جوان آموزش و پرورش سروآباد
آموزشی فرهنگی اجتماعی

                                   شماره دوم گاهنامه گروه

گروه مشاورين جوان آموزش و پرورش سروآباد قصد دارد شماره دوم گاهنامه "سرو"  را تهيه نمايد لذا از همكاران علاقمند دعوت مي شود مطالب و مقالات خود را در دو زمينه به اين آدرس ايميل ارسال نمايند.

۱-ضرورت مشاوره در آموزش و پرورش

۲-آموزش در دنياي امروز

و يا ديگر زمينه هاي علمي،آموزشي،فرهنگي و اجتماعي.

آدرس ايميل: barzan_gh2000@yahoo.com

                                                            

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:27  توسط | 

نوآوری در زیرساخت‌هاي آموزش

همشهري آنلاين

دکترمحمد رضا سرکار آرانی

 

* مقاله زير را با تمركز بر ضرورت بهبود مستمرآموزش و غنی سازی یادگیری در مدرسه با توجه به تجربه ژاپن نوشته است:
چکیده:
این مقاله تلاش می‌کند با بهره‌گیری از تجربه ژاپن در بازاندیشی در عمل برای بهبود مستمرآموزش و غنی سازی یادگیری در مدرسه، همگان را به تفکر در باره پرسش های اساسی مطرح شده در باره نوآوری در زیرساخت های ذهنی مدیران آموزشی دعوت کند.
به علاوه، با تجزیه و تحلیل نمونه ای کاربردی، رویکرد فرهنگی- تاریخی ژاپنی ها به فرایند تمرین مهارت های بازاندیشی، خود ارزیابی، بهسازی الگوهای ذهنی، حرکت از آموزش به یادگیری، روش های بازیافت ایده ها و داده ها برای دگرگونی و نوسازی اجتماعی، و فرایند تولید و به کارگیری دانش حرفه ای که ظرفیت و توانایی عمل اثربخش برای تغییر و نوآوری را گسترش می دهد، را تبین کند.
پرسش ها
چگونه می توان با تغییر زیرساخت های سازمان های آموزشی به ترویج یادگیری زاینده - بازبینی الگوهای ذهنی و بازاندیشی در عمل - و نوآوری در آموزش یاری رساند. به نظر شما مدیران آموزشی باید از کجا آغاز کنند؟ چند درصد از سیاستگذاران و مدیران آموزشی ناکامی های موجود در بهبود مدارس، بهسازی آموزش و غنی سازی یادگیری را از بازبینی نگرش ها وبازاندیشی در رفتار خود آغاز می کنند؟ آیا بدون بازبینی
پیش فرض های ذهنی امکان تدوین راهبردها و سیاست های آموزشی اثربخش وجود دارد؟ چه مکانیزمی به پژوهشگران و کارگزاران آموزشی کمک می کند تا بتوانند پیش فرض های ذهنی خود را بکاوند، آنها را به آفتاب افکنند و ماهیت، ریشه ها و پیامدهای آن را بررسی کنند؟
                                                           
الگوهای ذهنی
الگوهای ذهنی، تصویرها، پیش فرض ها، باورها و داستان هایی است که انسان درباره خود، دیگران، سازمان ها، مناسبات اجتماعی و همه جنبه های جهانی که در آن زندگی می کند در ذهن خود دارد. الگوهای ذهنی نشان دهنده دریافت های آدمی ازجهان خارج است و دقیقاً بیانگرآنچه است که درارتباط با جهان خارج می بیند. انسان بدون نقشه های ذهنی قادر به شناخت جهان پیچیده پیرامون خود نیست. البته این تصویرهای ذهنی از آنجا که نقشه کاملی از واقعیت را ارائه نمی دهند، ناقص اند ولی ادراک آدمی از جهان خارج را
می سازند، منشاء تحلیل و تفسیر پدیده ها هستند و بنیان واکنش و عمل انسان را تشکیل می دهند.
در حوزه آموزش، گروه زیادی از مدیران، برنامه ریزان و کارگزاران آموزشی را می توان یافت که باورهای پنهان رایجی در مورد نیروهای پیش برنده تغییر و معماری مناسبات اجتماعی برای نوآوری دارند، آنها بر این باورند که مهمترین راه برای پیش برد تغییرات به دست آوردن قدرت، اختیار و منابع مالی زیاد است. دراین صورت آنها به ندرت به رویکرد یادگیری محور برای تغییر پایدار می اندیشند. یک معلم ممکن است تصور کند که دانش آموزانی که از طرف جنوب خیابان روبروی مدرسه می آیند خیلی نگران آموزش مدرسه ای، برنامه های درسی یا روش های آموزش نیستند، بنا بر این او به صورت ظریف و پیچیده ای آنها را از ذهن و چشم خود دورمی کند. مدیر مدرسه ای ممکن است تصور کند که معلمان هر نوآوری را در عمل با شکست مواجه می کنند، بنابر این در مقابل معلمان موضع دفاعی می گیرد. رهبران اصلاحات آموزشی، نا خودآگاه، ممکن است تصور کنند که والدین از نیازهای واقعی کودکان خود اطلاع زیادی ندارند. بنابر این از مشارکت آنها در فرایند برنامه ریزهای تربیتی برای غنی سازی یادگیری به راحتی صرفنظر می کنند و ندانسته پشتیبانی مؤثر آنها را برای اجرای برنامه های پرورشی از دست می دهند. پدرچهل و پنج ساله و کارگر یک دانش آموزکه دوره دبیرستان را نگذرانده است ممکن است تصور کند معلمان به او به دیده تحقیر نگاه می کنند، بنابراین اوهیچ گاه به دعوت نامه های مدرسه برای شرکت در جلسه با معلمان پاسخ مثبت نمی دهد. در عین حال معلمان ممکن است این رفتار را به حساب بی تفاوتی او نسبت به سرنوشت فرزندش بگذارند. برنامه ریزان درسی ممکن است نسبت به قابلیت و توانایی های حرفه ای معلمان پرسش های بسیاری در ذهن داشته باشند و از مشارکت آنها در ارزشیابی، تولید و اشاعه برنامه های خود به درستی استفاده نکنند. در چنین شرایطی طبیعی است که معلمان به نوآوری ها در برنامه و کتاب های درسی با تردید بنگرند و شور و شوقی برای اجرای اثربخش آنها از خود نشان ندهند.                                                                    

                                                         
یادگیری برای نوآوری
به نظر پیترسنگه1، اندیشمند برجسته ایده " سازمان یادگیرنده"2، الگوهای ذهنی یکی ازقواعد مؤثر سازمان یادگیرنده است که بر محدودیت ها و ناتوانی های انسان ها، به ویژه ناتوانی در تفکر، بازاندیشی و یادگیری، برای پیش برد برنامه های تغییردرخود و سازمان متمرکز شده است و به دنبال ارائه روش هایی برای بازبینی الگوهای ذهنی و تبین نقش آنها در بازاندیشی در عمل است.
آدمی آنگاه که کوشش می کند آگاه تر شود، به نحوه تفکر و تعامل خود بیاندیشد و بنیان های فکری خود را وارسی کند، به تدریج آماده می شود تا به شیوه نوینی قابلیت های خود را برای تفکر، گفت و گو، یادگیری و تعامل توسعه دهد. در چنین شرایطی بر "ترس از دانستن" غلبه می کند، جسارت وارسی اندیشه هایی که در سازمان های آموزشی کسب کرده است را به دست می آورد و شجاعت پذیرش مسوولیت های اجتماعی "آگاهی" و خودارزیابی را در خود احساس می کند. با این توانایی ها و قابلیت ها، تغییر مناسبات اجتماعی و بازاندیشی در رفتار خود را آغاز می کند و به تدریج به این باور می رسد که جامعه و سازمانی که در آن زندگی و کار می کند می تواند آینده بهتری داشته باشد. در چنین شرایطی جوانه های نوآوری سربرمی آورند، تغییرات سازمانی به تدریج به پیش می روند، نیروهای پیش برنده تغییر سازماندهی می شوند و به توسعه ظرفیت های رشد و پشتیبانی از برنامه های بهبود عملکرد می پردازند و موانع تحول و نوآوری را به چالش می کشند.
با افزایش "آگاهی" الگوی های ذهنی نیز به آرامی تغییر می کنند و این تغییر مهم موجب تحول در نگرش و بینش افراد می شود و نهایتاً به افزایش دانش و بصیرت نظری نسبت به جهان منجر می شود. در چنین شرایطی انسان ها بیشتر قادرمی شوند تا یاد بگیرند، با خود و دیگران گفت و گو کنند، به سخن و نظر دیگران گوش فرادهند و تأًثیر تعامل با دیگران را در تحول نگرش و تغییر الگوی های ذهنی خود دریابند. افزایش آگاهی ناشی از گفت و گو با خود و تعامل با دیگران و شنیدن نقطه نظرات متفاوت، رویکرد افراد را تغییر می دهد و زاویه دید آنها را ازمناسبات ماشینی، کمی و مادی در محیطی که در آن فعالیت می کنند، و احتمالاً بر حیات سازمان های اجتماعی تأًثیر مستقیم دارد، به خودآگاهی، پیش فرض های ذهنی، احساس مشترک ازماهیت و هدف سازمانی، فرایند عمل و تصورات نفوذناپذیر خود از شرایطی که در آن کار می کنند، متو جه می سازد، به تعبیر ژاپنی ها، به سازمان به مثابه موجود زنده می نگرند نه ماشین. چنین تغییر نگرشی، گزاره های تازه ای برای تفسیر موثرتر جهان به دست می دهد.
                                                    
بازبینی و بازاندیشی
برای تبین و بازبینی نگرش ها، پیش فرض ها و باورهایی که عمیقاً بر رفتارانسان تاًثیر می گذارند و به نحو کلی ادراک آدمی از جهان را می سازند، دو نوع مهارت لازم است، " بازبینی" و"بازاندیشی". بازبینی به انسان کمک می کند تا به آرامی و دقت در فرایندهای تفکرخود تأمل کند و دریابد که الگوهای ذهنی چگونه شکل می گیرند. بازاندیشی به آدمی کمک می کند تا در جریان گفت و گو و سهیم شدن در فرایند تبین پیش فرض های خود با دیگران، آگاهی خود را نسبت به کیفیت نگرش های خود افزایش دهد و تأثیر آن را در عمل دریابد.
گزارش های تجربی، پژوهشی و ابتکارعمل های فردی و سازمانی مدیران، پژوهشگران، کارآموزان و استادان برجسته نوآوری و تغییر در سازمان که درآثار پیترسنگه و همکارانش در مرکز یادگیری سازمانی دانشکده مدیریت دانشگاه ام آی تی (از سال 1997 جامعه ی یادگیری سازمانی) ارائه شده است نشان می دهد که هدف اصلی قاعده الگوهای ذهنی در سازمان یادگیرنده، شفاف سازی، تبین وگفت وگو پیرامون
پیش فرض ها، نگرش ها، باورها و تصویرهای ذهنی است که انسان ها براساس آنها جهان را فهم و تفسیر می کنند و با آن در تعامل هستند. به آفتاب افکندن الگوهای ذهنی به انسان ها کمک می کند تا تأثیرپیش فرض های ذهنی در رفتارو زندگی خود را به روشنی مشاهده کنند، در جستجوی راهی برای بازبینی واصلاح آنها باشند، والگوهای ذهنی تازه ای که نوید جهان و زندگی بهتری را می دهند خلق کنند.
انسان همواره درزندگی فردی، شغلی، آموزشی، اجتماعی، خانوادگی و... بر اساس تصورات خود دست به تفسیر واقعیت های خارج از ذهن خود می زند، اغلب آنها را یقینی می پندارد و بر اساس آنها تصمیم می گیرد. بنابراین هرتغییری برای بهبود عملکردها و نتایج آن الزاماً باید از طریق بهسازی پیش فرض های ذهنی انسان شروع شود. آگاهی بیشتر نسبت به نحوه ی استدلال، روش تفکر و عمل(بازاندیشی)، تبین دقیق وشفاف پیش فرض های ذهنی خود در تعامل با دیگران (بازبینی)، وبازنگری در فرایند تصویر سازی ذهنی، تجزیه و تحلیل سناریوها واستنتاج در ذهن(نردبان استنتاج) به بهسازی مناسبات انسانی کمک می کند و از این طریق پیش فرض های ذهنی را بازسازی می کند. ولی به راستی آیا الگوی ذهنی مؤثری برای ارائه به افراد سازمان جهت مواجه با انبوه چالش ها در گسترش یادگیری، گفت و گو و تغییر الگوهای ذهنی رایج وجود دارد؟
توسعه الگوهای ذهنی به شرایط محیطی، ساختار سازمانی و معماری مناسبات انسانی و اجتماعی بستگی دارد. الگوی ذهنی برتری برای نشاء در ذهن و اندیشه دیگران وجود ندارد. هنر بزرگ رهبری سازمان ایجاد محیط سازنده وبرقراری مناسبات اثربخشی است که از طریق آن افراد سازمان بتوانند، با آموختن از خود و دیگران، امکان بهسازی و توسعه مستمر الگوهای ذهنی را فراهم آورند. 
                                                         
تولید دانش حرفه ای
دانشی که می تواند به توسعه مهارت ها ی " بازبینی" و"بازاندیشی" کمک کند و ظرفیت و توانایی عمل اثربخش را توسعه دهد، "علم عمل"3 است. این دانش توسط نظریه پردازان مشهوری چون کریس آرجریس4 و دونالد شون5 ارائه و توسعه یافته است. تبین دلایل و باورهای نهفته درلایه های زیرین عمل انسان، گسترش یادگیری زاینده، ترویج گفت و گو با خود و دیگران، یادگیری در حین عمل6، تفکر در حین عمل7 ، و "برنامه ریزی به مثابه یادگیری"8 هدف این دانش است.
یادگیری و تفکر در حین عمل نیازمند تحول بنیادی درطرزتفکر انسان، بازسازی مداوم آموخته ها، بازاندیشی مستمر رفتار، بهسازی تدریجی فرایندهای عمل وحرکت اساسی برای وارسی بی امان پیش فرض های ذهنی و آزمون مداوم تجربه های فردی و اجتماعی است. چنین یادگیری در قلب وذهن انسان نفوذ می کند، موجب آگاهی و تغییر رفتار می شود، به انسان قابلیت ارتباط موثربا جهان خارج از ذهن را می دهد و از این طریق چشم اندازهای تازه ای را فراسوی او قرار می دهد، قابلیت های انسان را گسترش می دهد و بر توانایی خلاقیت و نوآوری های او می افزاید. دانش حرفه ای برای توسعه مهارت های بازاندیشی از طریق این نوع یادگیری تولید و ترویج می شود. یادگیری که معمولاً برونداد آموزش های رسمی و مدرسه ای (مدرسه به عنوان سازمان آموزشی "اغلب نتیجه گرا") نیست، بلکه در نتیجه فرایندعمل پیچیده مدارسی که یاد می گیرند9 (مدرسه به مثابه سازمان یادگیرنده "اغلب فرایند گرا") پدیدارمی شود.
نظریه پردازان"علم عمل" برمهارت های گفت وگو، پرسش گری، مباحثه، بازاندیشی درعمل، خود آموزی، تفکرژرف اندیش و انتقادی، تبین پیش فرض ها و باورها، تجزیه و تحلیل نگرش ها، بازسازی الگوهای ذهنی، تفکر و یادگیری درحین عمل، خود ارزیابی و آزمون تجربه ها تأکید می کنند. دونالد شون حرفه ای بودن را در توانایی بازاندیشی در عمل می داند وبراین باوراست که یادگیری در حین عمل نه تنها بر تفکر پیش ازعمل که بعضاً بر تفکر در حین عمل نیز تأکید می کند. از نظر شون خود آموزی، خود نوسازی وخوداندیشی10 از طریق یادگیری در حین عمل گسترش می یابد و موجبات بهسازی مستمر نگرش ها و عمل انسان را فراهم می سازد. آرجریس بر این باور است که انسان ها براساس بصیرت های نظری خود رفتار می کنند،" آنها آن گونه عمل می کنند که می اندیشند نه آن گونه که سخن می گویند." بنابراین هر نوآوری و تغییر اثربخشی ریشه درتحول الگوهای ذهنی دارد و البته "نو شدن از اندیشه ها آغاز می شود"11.
                                             
رهیافت‌ها
نوآوری در زیرساخت ها - بازبینی الگوهای ذهنی و بازاندیشی در عمل- به گسترش یادگیری سازمانی12 کمک می کند و احترام به ایده سازمان یادگیرنده را برمی انگیزد. زیرا عوامل پیش برنده تغییر در سازمان را توانمند می سازد، به ترویج ایده های راهنمای تازه کمک می کند، زبان و درک مشترکی برای گفت و گو به دست می دهد، بازار اندیشه را پررونق می کند و گزاره های تازه ای برای درک بهتر جهان عرضه می کند، اشتیاق به آموختن و توانمند سازی فردی و گروهی را گسترش می دهد، و راهبردها و ارزش های لازم برای دست یابی به آرمان مشترک را توسعه می دهد.
به باور نگارنده، ترویج یادگیری سازمانی نقطه عزیمتی برای نوسازی آموزشی است. کارگزاران آموزشی می توانند بر اساس قواعد سازمان یادگیرنده پیش فرض های ذهنی خود را بکاوند، مهارت های گفت و گو با
خود و دیگران را ترویج کنند، از خود بیاموزند (خود به عنوان آموزگار13)، به بازاندیشی مستمر در رفتار خود بپردازند، و با آزمون مداوم تجربه ها، بهسازی الگوهای ذهنی و تبدیل آنها به دانش حرفه ای و قابل دسترس برای همه، به نوآوری در آموزش و خلق مدارسی که یاد می گیرند14 یاری رسانند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:49  توسط | 

سواد رسانه‌اي

                                    

دكتر يونس شكر خواه     

سواد رسانه‌اي يك نوع درك متكي بر مهارت است كه مي‌توان براساس آن انواع رسانه‌ها را از يكديگر تميز داد و انواع توليدات رسانه‌اي را از يكديگر تفكيك و شناسايي كرد.
به نظر من هدف اصلي سواد رسانه‌اي مي تواند اين باشد كه بر اساس آن بتوان محصول نهايي يك رسانه را از اين جنبه شناخت كه آيا بين محتواي يك رسانه به مثابه يك محصول نهايي با عدالت اجتماعي رابطه‌اي وجود دارد يا خير.
سواد رسانه‌اي آميزه‌اي از تكنيكهاي بهره‌وري مؤثر از رسانه‌ها و كسب بينش و درك براي تشخيص رسانه‌ها از يكديگر است.
در واقع اگر زماني به نقطه‌اي از تعارض با يك رسانه برسيم، سواد رسانه‌اي مي‌تواند مانع قطع ارتباط با رسانه شود و ارتباط با رسانه‌هاي متفاوت و تبديل رابطه يكسويه و انفعالي به يك رابطه فعال‌تر را توصيه كند.
نظام رسانه‌اي داراي سلسله مراتب است و اجزاي آن قابليت تعقيب و شناسايي دارد. همچنين هر رسانه‌اي داراي محصول نهايي است؛ يعني مانند يك كارخانه تمام اجزاي آن اعم از زيرساختها، نرم‌افزارها، نيروي انساني و غيره دست به دست هم مي‌دهند تا يك توليد و محصول نهايي را با اهداف از پيش تعريف شده، تحويل مصرف كننده دهند. محصول نهايي يك رسانه مي‌تواند در خدمت تثبيت يك طبقه يا در خدمت قدرت حاكمه باشد؛ طبقه و قدرتي كه رهايي‌بخش و آزادي‌بخش نيست. بنابراين اين محصول نهايي رسانه‌اي نمي‌تواند در خدمت عدالت اجتماعي قرار گيرد، بلكه در خدمت نيروهايي است كه درصدد كمرنگ كردن عدالت اجتماعي هستند. به بيان ديگر مي‌توان پرسيد كه آيا آگاهي و اطلاعاتي كه از رسانه‌ها به دست مي‌آوريم، به صلاح اجتماع هست يا خير؛ يا اين‌كه صرفاً در خدمت يك طبقه است.

                                   
مهارتهاي سواد رسانه‌اي
ابتدا دو مثال مي زنم:
مثال اول: اگر در يك فيلم پسركي فرضاً ده ساله در حال دويدن باشد و در هنگام دويدن تبديل به يك مرد چهل ساله ‌شود، براي كسي كه فيلم زياد ديده است، اتفاق عجيبي نيست. او متوجه خواهد شد كه اين پلان يك فلاش‌بك بوده است. اما براي كسي كه اصلا فيلم نديده باشد ممكن است همان پلان فلاش‌بك ايجاد سردرگمي كند و خودش از خودش بپرسد آن پسرك چه شد؟ اين مرد چهل ساله كيست؟
تماشاگر حرفه‌اي سينما به تدريج به دانش و مهارتهايي مسلط شده كه بر اثر آن نمادها و موتيفهاي ديداري در سينما را به خوبي مي‌شناسد.
مثال دوم: اگر بخواهيم در كابين خلبان يك هواپيما بنشينيم و آن را به پرواز درآوريم، نياز به مجموعه‌اي از مهارتها داريم تا بتوانيم هواپيما را به حركت و پرواز در آورده، كنترل كرده و به مقصد برسيم. مگر غير از اين است؟
سواد رسانه‌اي هم به مهارتهاي خاصي نياز دارد. با اين تفاوت كه در مورد درك و نقد سينما و هواپيما زودتر به نقش مهارتهاي خاص پي‌مي‌بريم. فقدان مهارت، به عدم درك فيلم و به سقوط و مرگ منجر خواهد شد.
در مورد استفاده از رسانه‌ها ممكن است بر اين گمان باشيم كه از مهارت كافي برخوردار هستيم، در حالي كه اينجا موضوع به مهارتهاي يك ملوان ماهر و يك ملوان تازه‌كار شبيه است. هر چه در درياي توفاني ماهرتر و آگاه تر باشيم، مي‌دانيم تا چه عمقي بايد پيش رفت و چگونه از زير امواج عبور كرد و به ساحل رسيد.
                                            
ضرورت و فايده سواد رسانه‌اي
چرا به سواد رسانه‌اي نياز داريم؟
امروز در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه خواه ناخواه در شرايط اشباع رسانه‌اي قرار دارد. فضاي پيرامون ما سرشار از اطلاعات است. وقتي تلفن همراه ما به صدا درمي‌آيد، در اطلاعات موجود در فضا پل اين ارتباط شده است؛ يا زماني كه يك مودم ما را به جهان بي انتهاي اينترنت مي‌كشاند نشانه‌اي است بر حاكميت اشباع رسانه‌اي و اين‌كه ما نياز داريم تا در برابر چنين فضايي، يك رژيم مصرف رسانه‌اي اتخاذ كنيم و در انتخابهايمان دقت كنيم. درست مثل غذايي كه مراقب كلسترول، ويتامين و مواد ديگر موجود در آنها هستيم، در فضاي رسانه‌اي هم بايد دانست چه مقدار بايد در معرض رسانه‌هاي مختلف اعم از ديداري، شنيداري و نوشتاري بود و چه چيزهايي از آنها را برگرفت.
به عنوان مثال زماني كه در بزرگراههاي اطلاعاتي حركت مي‌كنيم، سواد رسانه‌اي مي‌تواند به ما بگويد چه مقدار از وقتمان را در چه سايتهايي ـ اعم از شناخته شده و ناشناخته ـ و چه مقدار از آن را فرضاً در چت رومها بگذرانيم. بنابراين مي‌توان گفت كه هدف سواد رسانه‌اي تنظيم يك رابطه منطقي و مبتني بر هزينه ـ فايده است: در برابر رسانه‌ها چه چيزهايي را از دست مي‌دهيم و چه چيزهايي را به دست مي‌آوريم و به عبارت بهتر؛ در مقابل زمان و هزينه‌اي كه صرف مي‌كنيم چه منافعي در نهايت به دست مي آوريم. شايد بتوان گفت اصلي‌ترين هدف سواد رسانه‌اي اين است كه يك نوع استفاده مبتني بر آگاهي و فايده‌مند از سپهر اطلاعاتي اطراف داشته باشيم.
                                  
سطوح سواد رسانه‌اي
سواد رسانه‌اي قدرت درك نحوة كاركرد رسانه‌ها و معني سازي در آنهاست.
سواد رسانه‌اي را مي‌توان دسترسي، تجزيه و تحليل و توليد ارتباط در شكلهاي گوناگون رسانه‌اي و مصرف انتقادي محتوا دانست .
سه جنبه سواد رسانه اي عبارتند از :
الف: ارتقاي آگاهي نسبت به رژيم مصرف رسانه‌اي و يا به عبارت بهتر تعيين ميزان و نحوه مصرف غذاي رسانه‌اي از منابع رسانه اي گوناگون
ب:
آموزش مهارتهاي مطالعه يا تماشاي انتقادي
ج: تجزيه و تحليل اجتماعي، سياسي و اقتصادي رسانه ها كه در نگاه اول قابل مشاهده نيست.
در واقع سواد رسانه‌اي امروزي‌تر، به دنبال مقابله با كاركردهاي رسانه‌هاي بزرگ غالب است كه هدف‌ آنها تأمين هژموني فرهنگي، تعميم فلسفه سياسي و حفظ قدرتهايي است كه خود اين رسانه‌ها محصول آنها هستند.
به نظر مي‌رسد كه سواد رسانه‌اي به عنوان دافعة اين فضا و در ستيز با گفتمان غالب رسانه‌هاي بزرگ در شرايط اشباع رسانه‌اي، در اينترنت نسبت به ساير رسانه‌ها سريع‌تر رشد كرده و به نوعي مي‌توان آن را نوة ديجيتال نقد رسانه‌اي كلاسيك به حساب آورد.
البته تسلط به يك زبان خارجي، مهارت استفاده از كامپيوتر و مهارتهاي استفاده از فضاي سايبرنتيك مي‌توانند هم به بهره‌وري مناسب‌تر از مباحث سواد‌ رسانه‌اي در اينترنت منجر شوند و هم به طور كلي خودشان جزو مهارتهاي سوادرسانه‌اي به شمار مي‌آيند.
از آن‌جا كه بدون سواد رسانه‌اي، نمي‌توان گزينشهاي صحيح از پيامهاي رسانه‌اي داشت، به گمان من نهادهاي آموزشي، مدني و انتشاراتي بايد به اين امر كمك كنند. نهادهاي آموزشي مثل آموزش و پرورش، دانشكده‌ها و آموزشگاههاي مختلف مي‌توانند مفهوم سواد رسانه‌اي را در كتب درسي ارائه كنند و نهادهاي انتشاراتي هم مي‌توانند مفاهيم ساده شده‌اي از اين بحثها را در دستور كار خود قرار دهند. نهادهاي مدني و صنفي كه هر يك جمعي تخصصي را نمايندگي مي‌كنند نيز مي‌توانند اعضاي خود را تحت آموزش مستمر در زمينه سواد رسانه‌اي قرار دهند.
به عنوان نمونه روزنامه‌نگاري كه از راه تجربي اين حرفه را آموخته با روزنامه‌نگاري كه آموزش آكادميك را نيز به اين تجربه اضافه كرده، از جنبه سواد رسانه‌اي و مقهور‌سازي مخاطب، تفاوتهاي عمده‌اي با يكديگر دارند. پس بين فردي كه مسلح به مطالعات سواد رسانه‌اي است با فردي كه بهره‌اي از سواد رسانه‌اي نبرده، تفاوت زيادي وجود دارد.
سواد رسانه‌اي همچنين كمك مي‌كند تا قضاوتهاي صحيح‌تري از محيط پيرامون خود داشته باشيم.
پارامترهايي كه سواد رسانه‌اي در اختيار مي‌گذارد باعث مي‌شود تا درك عميق‌تري از آنچه مي‌بينيم، مي‌شنويم و مي‌خوانيم داشته باشيم. به‌طوري‌كه افراد بي‌بهره از سوادرسانه‌اي را مي‌توان طعمه‌هاي اصلي در فضاهاي رسانه‌اي به شمار آورد.
يكي ديگر از اهداف سواد رسانه‌اي نشان دادن اضافه بار اطلاعاتي است. در شرايط اشباع رسانه‌اي و در فضاي موجود افراد در معرض حجم بالايي از اطلاعاتي هستند كه به هيچ وجه به برخي از آنها نيازي ندارند. به عنوان مثال امروزه بسياري از نوجوانان ماركها و علائم تجاري جهان را به خوبي مي‌شناسند، اما اين اطلاعات در هيچ زمينه‌اي به كار آنها نمي‌آيد؛ نه قدرت خريد دارند و نه قدرت مصرف ولي چون در معرض آگهيهاي پياپي قرار دارند، در اين زمينه اطلاعات دارند. پس بايد از پيامها و اطلاعات اطرافمان براساس نيازهايمان استفاده كنيم تا دچار سردرگمي نشويم. سوادرسانه‌اي اين امكان را هم در اختيار مي‌گذارد.
                            
نياز به توليد ادبيات
بايد در عرصه آموزش‌ رسانه‌اي و سواد رسانه‌اي، ادبيات توليد كنيم. بر آموزش رسانه
اي هجده اصل حاكم است . مطالعه آراي لنمسترمن مي‌تواند در اين زمينه مفيد باشد. او كه از برجستهترين متفكران حوزه بينالمللي آموزشهاي رسانهاي است، پيش از اين كتابي منتشر كرده بود كه به سرعت به كتابي درسي در عرصه آموزش رسانهاي تبديل شد. اين كتاب كه Teaching the Media نام داشت، در سال 1985 به علاقهمندان مباحث مربوط به آموزش رسانهاي عرضه شد. حالا او كتاب ديگري دارد كه انتشارات شوراي اروپا آن را منتشر كرده است. نام اين اثر آموزش رسانهاي در اروپاي دهه 1990 (Media Education in 1990's Europe) است. نويسنده اين مقاله از جمله كساني است كه ترجيح ميدهد از عبارت آموزش رسانهاي (Media Education) به جاي اصطلاح سواد رسانهاي (Media Literacy) استفاده كند.
تكرار مي‌كنم بايد در عرصه آموزش‌ رسانه‌اي و سوادرسانه‌اي توليد ادبيات كنيم تا در گام اول مشخص شود دامنه و چارچوب سواد رسانه‌اي چيست. بايد ترجمه كنيم تا بتوانيم زمينه يك مطالعه تطبيقي را فراهم كنيم و به معيارهايي براي تعقيب اهداف سواد رسانه‌اي دست يابيم. وضعيت سوادرسانه‌اي در غرب به دليل آن كه تكنولوژيهاي مدرن تمركز و غلظت بيشتري دارند، باعث شده تا تئوريسينها و مخاطبان زودتر خطر مسلح نبودن به سواد رسانه‌اي را درك كنند. بنابراين مطالعات و تجارب بسيار خوبي هم در اين زمينه دارند كه مي‌شود از آنها استفاده كرد. همچنين حمايت نهادهاي آكادميك از طريق گنجاندن مفاهيم سواد رسانه‌اي در كتب درسي دانش آموزان، و دروس دانشكده‌هاي ارتباطات مي‌تواند مفيد باشد.
حتي خود رسانه‌ها به خصوص روزنامه‌ها نيز با توجه به جغرافياي مخاطبان خود، مي‌توانند مفاهيم مرتبط با سواد رسانه‌اي را منعكس كنند. منتقدان نيز مي‌توانند به ادبيات سوادرسانه‌اي از طريق نقد سينمايي و نقد ادبي دامن بزنند و حتي فصلنامه تخصصي رسانه نيز مي‌تواند با همين گونه حركتها در اين زمينه مفيد واقع شود.

سایت آینده نگر

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:38  توسط | 

کتاب و اینترنت؛ همزیستی مسالمت‌آمیز ؟

                                                                

کتاب و اینترنت می‌توانند به همزیستی مسالمت‌آمیز در کنار هم ادامه دهند؟
نتایج یک نظرسنجی نشان می‌دهد که کتاب و اینترنت می‌توانند به همزیستی مسالمت‌آمیز در کنار هم ادامه دهند، بدون این‌که یکی جای دیگری را تنگ کند.
به گزارش دويچه وله،‌ در یک نظرسنجی البته غیررسمی که توسط یک مؤسسه‌ آلمانی انجام شده است،
۳۹
درصد از سی‌هزار نفری که مورد پرسش قرار گرفته‌اند، عنوان کرده‌اند که امروز بیشتر از زمانی که اینترنت نداشتند کتاب می‌خوانند.
نتایج این نظرسنجی روز سه‌شنبه (
۱۳ فوریه) در فرانکفورت منتشر شد. ۲۵ درصد سؤال شوندگان، ‌دلیل افزایش ساعات مطالعه خود را دسترسی‌راحت‌تر و سریع‌تر به کتاب‌ها از طریق اینترنت اعلام کرده‌اند. ۱۴
درصد نیز تازه‌های کتاب را در اینترنت پیدا می‌کنند. تازه‌هایی که خارج از دنیای مجازی وب، از انتشار آن‌ها هیچ‌گونه اطلاعی نداشته‌اند.
در این نظرسنجی غیررسمی، از هر دو نفر، یکی اعلام کرده که ساعات مطالعه‌اش با افزایش استفاده از اینترنت نسبتی نداشته است.
در مقابل
۱۱ درصد از استفاده‌کنندگان اینترنت، امروز کمتر از قبل مطالعه می‌کنند. کاهش ساعت کتاب‌خوانی این افراد نیز یا به‌دلیل این است که اطلاعات مورد نیاز خود را از اینترنت کسب می‌کنند (۷ درصد) یا این‌که گشت‌و‌گذار اینترنتی، زمان چندانی برای آنها برای مطالعه باقی نمی‌گذارد (۴
درصد).
این رابطه را از طرف دیگر هم می‌توان دید. آماری که سایت پرسه پورتال در اکتبر
۲۰۰۷ منتشر کرده است نشان می‌دهد که بیش از نیمی از کسانی که اصلاً مطالعه ندارند، هرگز به اصطلاح آنلاین نیز نبوده‌اند؛ نزدیک به ۶۲ درصد. بر اساس این آمار، کاربران حرفه‌ای اینترنت، یعنی کسانی که یا هر روز یا بیشتر روزها با اینترنت سروکار دارند، در ده ماهه‌ اول سال ۲۰۰۷ سیزده کتاب خوانده بودند در حالی‌که این آمار برای غیرکاربران ۱۰
کتاب است.
کتابفروشی‌ها هم‌چنان در میدان رقابت مانده‌اند
نکته‌ جالب دیگر در آمار پرسه پورتال این‌که نزدیک به نیمی از سؤال‌شوندگان که از اینترنت استفاده نمی‌کنند، پولی هم بابت خرید کتاب نمی‌پردازند، در حالی که یک‌سوم کاربران حرفه‌ای، مرتب کتاب می‌خرند.
دیگر این‌که برای اکثر قریب به اتفاق خوانندگان حرفه‌ای کتاب (که بسیاری از آنها کاربران حرفه‌ای نیز هستند) کتاب و کاغذ دو مفهوم جدانشدنی هستند. یعنی این افراد فقط زمانی حس می‌کنند کتاب می‌خوانند که رقص واژه‌های سیاه را بر صفحه کاغذی سفید ببینند.
با وجود گسترش روز افزون کتاب‌های الکترونیک و علیرغم این‌که صفحات نمایش رایانه‌ای روزبه‌روز زیباتر و متنوع‌تر می‌شوند، با وجود این‌که اینترنت هر روز مرزهای جدیدی را درمی‌نوردد و فشردن کلیدی کوچک، دنیایی از اطلاعات را به نمایشگر سرازیر می‌کند، بازار کتاب و کتابفروشی هم‌چنان گرم است.
کتاب‌های گویا هم نتوانسته‌اند جای چندانی میان بزرگسالان باز کنند و بیشتر طرفداران خود را در میان گروه سنی کودکان جسته‌اند. بدین ترتیب به‌نظر می‌رسد که پیش‌بینی‌ها برای به حاشیه رفتن کتاب توسط رایانه و اینترنت هنوز تحقق پیدا نکرده است.

منبع:سايت آينده نگر

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:19  توسط | 

آموزش صوتی ـ تصویری دنیای مدرن

نويسنده: جری ماندر

منبع ماه نامه - سياحت غرب

                                             

                                                  بخش اول

در این مقاله، به تلویزیون و نتایج استفاده بی­رویه از آن پرداخته می­شود. این که تلویزیون به چه صورت بر روان و زندگی و رفتار انسان­ها تأثیر می­گذارد و باعث چه تفاوت­هایی در نسل جدید شده است. چگونه شرکت­های سرمایه­دار محدودی این ابزار را در دست گرفته و از آن به نفع خود استفاده می­کنند و این که تلویزیون رسانه­ای تک منظوره است.

کسانی که کتاب «چهار دلیل برای حذف تلویزیون» را خوانده باشند، بیشتر اطلاعاتی را که در این مقاله آورده شده است، به خوبی درک خواهند کرد. به دلیل نقش حیاتی تلویزیون در شبکه تکنولوژیکی وسیع جهانی، نکات مهم را در این زمینه تکرار می­کنم:

برای بیشتر انسان­هایی که در دنیای غرب زندگی می­کنند، درست همانند یک نیاز ابتدایی در زندگی روزمره، تماشای تلویزیون اصلی­ترین راه ارتباطی آن­ها با دنیای جدیدی است که در حال به وجود آمدن است. در همین زمان، موسساتی که در مرکز این روند هستند، از تلویزیون به عنوان وسیله­ای برای آموزش بشریت استفاده می­کنند، به انسان­ها یاد می­دهند که به چه چیز فکر کنند، چه احساسی داشته باشند و چگونه در دنیای مدرن زندگی کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:44  توسط | 

آموزش چگونه فلسفي انديشيدن

مترجم:زهرا صفائيان

منبع:باشگاه انديشه

 

فلسفه براي کودکان از جمله شاخه هاي جديد رشته فلسفه محسوب مي شود، اما در اين شاخه از مباحث پيچيده فلسفي خبري نيست بلکه در واقع آموزشي است براي روشمند کردن تفکر.

در اين مقاله اهداف و برنامه هاي فلسفه براي کودکان از سوي رئيس مرکز تحقيقاتي فلسفه براي کودکان آرژانتين بررسي شده است.

«فلسفه براي کودکان» يک برنامه آموزشي است که اين امکان را فراهم مي آورد تا کودکان و نوجوانان افکار پيچيده خود را شکل دهند. از اين رهگذر استدلال ، تفکرات انتقادي خلاقانه و نوعدوستي آنها نيز زياد مي شود. اين برنامه نظام مند و تدريجي است که بيشتر براي کار روي کودکان 4 تا 18 ساله طراحي شده است. با در نظر داشتن علايق کودکان و با توجه به اين موضوع که آنها را بيشتر تحريک کنند و اين مساله با کارهاي روش مند به اجرا در مي آيد. اين برنامه به گونه اي طراحي شده است که کنجکاوي و اعجاب کودکان را بر انگيزد. هدف اين است که به بالاترين ميزان فکر سامان يافته ، در مجموعه اي از سوالات دست پيدا کرد.

اين برنامه در جوامعي اجرا مي شود که اعضاي آن جامعه بسختي کار مي کنند به منظور اين که چيزهاي بيشتري بدانند، به علاوه قصد دارند که به معناي جهان و جامعه اي که در آن زندگي مي کنند نيز پي ببرند. يک فيلسوف امريکايي به نام ( Mathew lipman ماتيو ليپمن)، در سال 1969 فلسفه براي کودکان را به وجود آورد و تا کنون بيش از 50 کشور از سراسر جهان برنامه هاي او را اجرا کرده اند.

هدف اين طرح تبديل کردن کودکان و نوجوانان به فيلسوف هاي حرفه اي ، نبود. بلکه شکل دهي و نگه داري تفکرات و طرز فکر انتقادي خلاقانه و نوعدوستي آنها بود. اين برنامه بر اساس مسائل زير شکل گرفته بود: تعدادي متون فلسفي به وسيله فيلسوفاني نوشته شده است که هم به طور عملي و هم به صورت نظري روي فلسفه براي کودکان کار مي کنند.

اين متون معرف اساس و پايه مباحث فيلسوفانه اند و با هدف آموزشي نوشته شده اند. (به اين دليل است که از هيچ يک از متون ادبي صرف استفاده نمي کنيم. به همين علت است که به آنها «قصه و رمان» نمي گوييم. هر چند که ما از استفاده از متون اجتناب مي کنيم اما مسلما از تعدادي از آنها به عنوان ابزاري کمکي براي برخي بحثها که قبلا صورت گرفته است ، استفاده مي کنيم.

به اين جهت در پاره اي از اوقات استفاده از تصاوير، متون ادبي ، فيلم يا هر منبع ديگري ، مناسب تر به نظر مي رسد. کتابهاي راهنما براي معلمان که در آن مي توانند برنامه هاي متنوع بحث و گفتگو يا تمرين را بيابند، دستيابي به هدف برنامه ريزي شده را تسهيل مي کند. علاوه بر آن اگر اين کتابها حاوي تعدادي پيشنهاد باشد، براي معلمان در صورت نياز، مفيد خواهد بود. با اين نگرش که اين برنامه نه تنها فلسفي است بلکه آموزشي نيز هست ، نيازمند تعهدات اخلاقي براي استمرار کار معلمان و ايجاد فرصتهاي کلي به وسيله معلمان و مدارس براي دانش آموزان است ، که تمام اينها تلاشي مستمر را طلب مي کنند.

طراحي دقيق برنامه براي معلمان به گونه اي که آنها بتوانند بدون کوچکترين ترديدي ، اطمينان داشته باشند کاري که اجرا مي شود تنها افکار پيچيده و بحثهاي فلسفي را شکل مي دهد نه چيزي شبيه به آن مثل بحثهاي علمي و مذهبي و گروه درماني. روش شناسي تربيتي و آموزشي که منجر به تبديل يک کلاس درس به مجموعه اي از سوالات مي شود.

برنامه آموزشي

مسائل آموزشي به زبان روز ارائه مي شود. برنامه در سطوح مختلف ساخته شده است بدين منظور که با دوره هاي مختلف سني هماهنگ باشد. اين کار معرف يک نظام زنجيره اي است ، به اين صورت که يک طرح به صورتي کاملا عميق تر در دوره هاي بالاتر دوباره مورد مطالعه قرار مي گيرد و همزمان موضوعات و بحثهاي جديد نيز ارائه مي شود. با در نظر داشتن علائق و نيازهاي کودکان برنامه زير که حرکتي مارپيچي دارد طراحي شده است ، بدين صورت که طرحها بايد هر بار به صورتي عميق تر مورد بررسي و بازبيني قرار گيرند.

1- اولين ديدگاه که اساسي روش شناختي دارد، اين است که برنامه ها بايد منجر به بالا رفتن توانايي هاي ارتباطي ، بياني ، مشارکتي و همکاري ميان کودکان شوند و مفاهيمي چون ابهام ، هويت ، نام ، خانواده ، علايق ، حقيقت و دروغ شناخته شوند.

2- اين روش روي يادگيري زبان متمرکز شده است به همراه اشکال منطقي که در گفتگوهاي روزانه بچه ها پنهان است. همچنين روي افزايش آگاهي ژرف نمايي نيز تاکيد ويژه اي دارد؛ ژرف نمايي در گفتگوهاي فلسفي ، شباهت ها، تفاوت ها و طبقه بندي ها و همچنين تفکر روي تجارب روزانه شخصي.

3- به مجرد اين که بچه ها با دانش حقايق چندگانه و فعال (تغييرات هميشگي و دائم) آشنا شدند، براي تفکر درباره زبان آماده مي شوند. در اين مرحله آنها با ساختارهاي معنايي و نحوي زبان و چگونگي شناسايي ابهامات گفتاري آشنا مي شوند و به مفاهيم فلسفي مثل اتفاق ، فضا، جزئي ، طبقه توجه بيشتري داده مي شود.

4- دانش آموزان در يک مسير منطقي قرار مي گيرند، آنها نه تنها وارد مسائل زبان مي شوند، بلکه به جزيياتي مانند اخلاقيات و بررسي هاي اجتماعي نيز توجه مي کنند. تمامي اين کارها به اين صورت اتفاق مي افتد که اين برنامه تنها بر طبق علائق بچه ها جلو مي رود و هيچ منطقي در کار نيست.

کار ما دراين برنامه مثل کار ماماهاست (قابله ها): بچه اي که قرار است به دنيا بيايد به جاي دانش آموزان است نه به جاي ما. (حداقل در اين زمان که ما قصد داريم يک گفتگوي فلسفي را هماهنگ کنيم ، به گونه اي همانند بزرگسالان نبايد نظر بدهيم بلکه بايد سوالاتي را مطرح کنيم که به زايش فکري دانش آموزان کمک کند. دليل اصلي براي داشتن منطق صوري در برنامه آموزشي اين است که به دانش آموزان کمک شود تا به اين مساله پي ببرند که مي توانند به صورتي کاملا سازمان يافته و منظم درباره افکار خود فکر کنند.

نگرشي به ابزارهاي گفتگوهاي فلسفي

از آنجا که هدف فلسفه براي کودکان توليد رفتارهاي فلسفي در آنهاست تا آنها بتوانند آمادگي قابل قبول در بيانات کلامي داشته باشند، مناسب ترين روش شناسي تربيتي و آموزشي ، بحثهاي فلسفي است.

با وجود منابع مختلف ، شروع کردن از پايه مکالمه و ديالوگ بهترين راه است.

چرا که کلاسهاي گفتگو و بحث آزاد مناسب ترين محيط براي بچه هاست تا با افکار يکديگر آشنا شوند. ادب گوش دادن به صحبتهاي طرف مقابل را فرا گيرند و براحساس نادرست خود که آنچه را که مي خواهند بگويند نامعقول و نابجاست ، فائق آيند به گونه اي که تجربه اي که از ديگران به دست مي آورند براي آنها همانند يک درس باشد. تغيير شکل يک کلاس به جلسه پرسش و پاسخ امري ضروري به نظر مي رسد، زيرا بچه ها را برمي انگيزد تا در سطحي بالاتر از آنچه به تنهايي انجام مي دادند فکر و عمل کنند. يک جلسه پرسش و پاسخ واقعي بر مبناي احترام متقابل شکل مي گيرد و به طور معمول اعضاي آن داوطلبانه به دنبال قبول مسووليت مي روند.

با گفتگوها و بحثهاي فلسفي در جلسه پرسش و پاسخ ، ممکن است که کودکان به نتايج خاص خودشان دست يابند. فلسفه روي يک منطق محکم پافشاري دارد، اما تنها به عنوان وسيله اي که منجر به تفکر کارا و موثر شود نه به معني دستيابي به يک تطابق کلي ميان تمام نظرات.

اين برنامه روي روند گفتگو تاکيد دارد نه روي رسيدن به يک نتيجه خاص (روند کار با ارزش است ، نه محصول آن).

با اين که هيچ موضوع فلسفي آموزش داده نشده است ، معلم بايد از راههاي فلسفي معمولي و عادي براي فکر کردن و سوال کردن استفاده کند. بتدريج دانش آموزان پي مي برند که بحثهاي فلسفي الگوهاي متفاوتي از بحثهاي ديگر دارند. آنها مي فهمند که مي توانند نظرها، تجربه ها و ديدگاه هاي خود را با يکديگر ردوبدل کنند. آنها ياد مي گيرند که به آراي ديگران احترام بگذارند و اهميت اين موضوع را که بايد براي پيشنهادهاي خود دليل بياوند، در مي يابند

منطق صوري شامل معياري است که در آن يک شخص مي تواند ميان استدلال منطقي و غيرمنطقي تفاوت قائل شود و آنها را از يکديگر تشخيص دهد و از نظر ديگر اين يک موضوع مهم ميان تمامي علوم است ، چرا که آموزش تفکر به عنوان راهي براي ارتقاي افکار به کار برده مي شود. در اين مرحله از ميان انواع موقعيت ها و شناسايي کاربردهايي که نحوه استفاده از آن را نشان مي دهند، شناخت قوانين منطق صوري مورد توجه قرار گرفته است.

از آنجايي که کودکان از قبل با زبان مادري شان آشنايند، منطق صوري مورد استفاده براي اين منظور منطق قياسي است که ويژگي هاي اصلي آن از اين قرار است : يکپارچگي يا فقدان تناقضات ، نتايج منطقي ، مطابقت با قوانين ، اجازه براي رفتن از يک خط به ديگر خطها و پيوستگي و انسجام يا مسيري که در آن تمامي قوانين با يگديگر مطابق باشند و در کل نظام مند و منسجم عمل کنند.

به دليل کاربرد محدود اين نوع از منطق ، تمرکز روي يک دليل خوب هميشه ثمربخش بوده است ، بنابراين منطق غيررسمي ارائه مي شود تا اين اجازه را بدهد که افکار يک شخص در ارتباط با حرکات و ارتباطات مورد بررسي و ارزيابي قرارگيرد. اين مساله هيچ قانوني را معرفي نمي کند، علاوه بر آن روي جستجو براي دلايل خوب و مناسب در يک موقعيت خاص پافشاري دارد و دلايلي را که ارائه شده اند مورد ارزيابي قرار مي دهد. اين کار به بچه ها انصاف ، عدالت ، بي طرفي و احترام به مردم را آموزش مي دهد.

نخستين هدف آن است که به اعضاي مجموعه تحقيق کمک شود تا از راهکارهايي استفاده کنند که در عمل بازتاب افکار خود را در زندگي شان ببينند. محور اصلي اين آموزش ، ارائه روند تحقيق و به کار انداختن ارزشيابي دلايل و منطق هاست.

با اين روند اين گونه پنداشته مي شود که اين تحقيق در يک مسير عرضي حرکت کند و زمينه تحقيق هاي اخلاقي و اجتماعي فراهم مي شود.

5- تاکيد روي شدت يافتن بحثهاي تخصصي فلسفي مانند تحقيقات مربوط به اخلاقيات ، زيبايي شناسي ماورائ الطبيعه.

هر بخش از برنامه متون مربوط به دانش آموزان و وسائل اضافي براي معلمان يک موضوع گروهي است که بتدريج به گروههاي کلاسي معرفي مي شود. هر چند اين بخشها سوالات درجه بندي شده بر حسب مشکل يا آسان بودن سوال دارند، هيچکدام از بخشهاي برنامه به يکديگر